قصه ی دست ها

دوستان بابا آدم های جالبی هستند. بابا از هر نوع قشری حداقل یک دوست دارد. دوست هنرمند، سیاستمدار، ورزشکار، خبرنگار، مکانیک، کارگردان، و ...
این بار یکی از دوستان "آشپز" ش را دعوت کرده بود. از آن سرآشپز ها که برایش سر و دست می شکنند. از آنها که صد جور غذای ایرانی و خارجی بلدند. از آنها که دست به غذا بزنند خوشمزه می شود! اولین بار بود می دیدم اش. قیافه اش مثل آدم های "تاریخی" بود. یعنی یک جور خاصی مال قدیم بود انگار. با آن سبیل ها و موهای فرفری جوگندمی، نوع چهره اش می رسید به قبل از انقلاب حتی!!
نشست و حرف زدیم. خوش صحبت بود. من وسط حرف هایش هی به دست هایش نگاه می کردم.دلم می خواست بدانم دست های یک آشپز چه شکلی است. فکر کردم با این دست ها چند تا پیتزا درست کرده؟ چند بار گوشت و پیاز تکه کرده؟ چندتا خورش بار گذاشته؟
دست هایش درشت بودند و احتمالا زبر. و کمی خشن. برعکس ِ خودش.

 

پ.ن: تا حالا دست های یک نویسنده را از نزدیک دیده اید؟!
پ.ن2: به دست های آدم ها دقت کنید. هر دست توی خودش یک عالمه داستان دارد. داستان های پنهان که منتظرند تا کشفشان کنیم.

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧
تگ ها :

×

تیر آخر را زد: تا حالا شده یه راهی رو تا آخرش بری؟
بلند شدم رفتم توی حمام. در را محکم به هم زدم. زیر دوش که ایستادم و قطره های سرد آب که روی تنم نشستند، تازه فهمیدم چقدر داغ شده ام. چقدر حالت سکته دارم!

دوست داشتم از توی حمام داد بزنم: بابا، بت من شکست!

از حمام که آمدم، رفته بود. نشستم روی تخت. دست و پاهای بی حس ام را ولو کردم. نفس نفس می زدم. سعی کردم به حرف هایش و به اینکه "او" این حرف ها را به من زده فکر نکنم.

کامپیوتر را روش کردم و وصل شدم به یک دنیای دیگر. به دنیای میم ها و صاد ها و همه ی آدمهای دور زندگی ام.

اینترنت قطع و وصل می شد. اعصابم ضعیف تر از آن بود که سر آقای پشتیبان داد نزنم. که نگویم من هر ماه دارم پول مفت به شماها می دهم و شما به جای اینترنت پرسرعت، مرا به دایل آپ وصل می کنید.

آقای پشتیبان عذرخواهی کرد. چند دقیقه بعد سرعت اینترنت مثل همیشه بود.

رفتم بیرون و برگشتم. جایی که هیچ ربطی به من نداشت و من اضافی بودم. اما با همه ی تلاشی که کرده بودم، نشد که نروم. چون همیشه یک عده هستند که از من ناراحت می شوند، و من طاقت ناراحتی شان را ندارم. رفتم، بد گذشت، برگشتم.

این بار صاد از پشت مانیتور آرامم کرد. گفتم بابا از کارهای من خوشش نمی آید. این را قبلا نگفته بود، برعکس، همیشه تشویقم کرده بود. همیشه خوشحال بودم از داشتنش. گفتم ولی حالا به جایی رسیده ایم که او از داشتن ِ من راضی نیست. گفتم نمی گذارند آزاد باشم. ولی من کاری را که بخواهم می کنم. گفت من با تو هستم. خوبی ِ صاد به این است که هیچ وقت حمایتش را دریغ نمی کند.

گفتم و گفتم و گفتم. آنقدر که خالی شدم و باز بی حس، روی زمین نشستم. سرم را گذاشتم بین زانوهام. و فشارش دادم. آنقدر محکم که درد بگیرد. بعد بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه، کوفته درست کردم.

بابا کوفته های من را دوست دارد.

پ.ن: شب صاد پیغام داد: پیلار دلت نگیره ها. اصلاً تو دلت بزرگتر از این حرفاست که واسه چیزی که می شه حلش کرد بگیره. من باهاتم.

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
تگ ها :

هنوز عشق، در حول و حوش چشم تو می چرخد ... *

نمی دانم. من این روزها هیچی نمی دانم. نمی دانم چرا، در این شب گرم خردادی، وسط این همه کار و پروژه و تحقیق که آخر ترمی ریخته سرم، آمدم اینجا تا از تو بنویسم.

از تو نوشتن سخت است. تو هم مثل من عجیبی. ما هر دو توی این نقطه اشتراک داریم: عجیبیم و کمی دیوانه شاید!

چرا از اینجا شروع کردم؟ باید از نقطه ی عاشقانه تری شروع می کردم. باید از دست هایت می گفتم اول. دستهایت خود ِ جهانند. دست هایت را کی کشف کردم؟ یادت هست؟ روی نیمکت زیر سایه ی درخت نشسته بودیم. از مانع ها و سدها گفته بودیم و من دوباره رفته بودم توی لک. لب ورچیده بودم و حالم اصلا خوش نبود. تو فهمیدی. ماهرانه بحث را عوض کردی (توی این کار واقعا تخصص داری) و شروع کردی به تعریف خاطراتت. آن قدر خوش صحبتی که آدم دلش میخواهد دست زیر چانه، تا ساعت ها نگاهت کند و گوش دهد به حرف هایت. آن روز هم من نگاهت کردم. گوش کردم. تو داشتی با آب و تاب داستانِ تولدت را تعریف می کردی. دستت کنار شانه ی من آویزان بود. نگاهم که بهش افتاد دیگر گوش نکردم چه می گویی. انگشتم را گذاشتم کف دستت. دستت مشت شد و تو حرف ات را قطع کردی. بعد محکم دستم را گرفتی و بوسیدی...

از آن به بعد نمی شود که با هم باشیم و دستهایمان به هم نرسند. نمی شود که شانه به شانه ی هم راه برویم و تو دستم را نگیری. نمی شود که آواز بخوانی و انگشتانم لای انگشتانت نلغزند.

فرقی نمی کند کجا باشیم، توی پارک، توی ماشین،در حال عبور از خیابان های بی پایان این شهر، یا حتی توی تاریکی ِ دلچسب سینما...هرجا باشیم دست هایمان با هم دوستند.

دوست دارم شعری برای دستانت بگویم. برای انگشتان کشیده و لاغرت.

دوست دارم برایت بنویسم. از این نامه های عاشقانه ی دبیرستانی.

دوست دارم همه ی لحظه های با تو بودن ثبت شوند، حتی اگر ...

لعنت به این اگرها...همین اگرها جند بار ما را تا مرز نابودی برده اند؟!

می خواهم آینده را موقتا رها کنم. بچسبم به حال، به تو، به لذتی که زندگی در کنار تو به من می دهد.

می خواهم دوتایی بخندیم، آن طوری که دور چشم هایمان چروک بردارد. آن طوری که آن روز توی کافی شاپ سینما آزادی خندیدیم و همه نگاهمان کردند.

می خواهم بنشینیم و تو برایم داستان و فیلمنامه بخوانی و من برایت شعر بخوانم و دل نوشته های چرت و پرت خودم را.

می خواهم فراموشی بگیریم و بنشینیم با خیال راحت، یک دست تخته نرد بازی کنیم!

می خواهم تمام خیابان ها، تمام کوچه های این شهر را با تو راه بروم. راه رفتن با تو آخر ِ لذت دنیاست. باور کن.

می خواهم عوض بشوم.تغییر کنم. می خواهم برای یک بار هم که شده جور دیگری زندگی کنم. سخت نگیرم. راه بروم و سوت بزنم و بگویم: هر چه پیش آید خوش آید!

من نمی خواهم به آرامی آغاز به مردن کنم، آنطور که پابلو نرودا می گوید: تو به آرامی آغاز به مردن می کنی، اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی...

چرا این ها را می نویسم؟ اصلا حرف حسابم چیست؟

خودم هم نمی دانم. فقط می دانم که برای از تو نوشتن باید نویسنده ی خیلی خوبی بود  ... و من نویسنده نیستم ...

چقدر گیجم خدایا! یک گیجی ِ دلچسب ... !

*عنوان: شعری از محمدرضا عبدالملکیان
(که با صدای خسرو شکیبایی گوش دادیم، دوتایی)

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
تگ ها :

یا بخور، یا بمیر، یا تنها بمان!

موقع نوشتن باید بخورم. مهم نیست چی، فقط باید بخورم و دهانم بجنبد تا فکرم کار کند و بنویسم. انگار فک و فکر که فقط یک "ر" فاصله دارند، با خوردن ِ چیزی، به هم وصل می شوند.

من می نویسم و می خورم. بادام، چیپس، بیسکوییت، شکلات، چای، شیر و هر چیز دیگری که دم دستم باشد. حتی گوشت کوبیده ی دو شب مانده! می نویسم و می خورم و به این ارتباط تنگاتنگ فکر و فک ادامه می دهم.

وقتی به جاهای حساس نوشته ام می رسم، سرعت خوردنم دو برابر می شود. آنقدر می خورم که کم کم حال بدی بهم دست می دهد. کیبورد را ول می کنم و می روم کمی می چرخم. بعد دوباره می نشینم و این چرخه ادامه دارد...

فقط در یک صورت اشتهایم کور می شود: وقتی یکی از آدم های نوشته ام می میرد، یا تنها می ماند. در این صورت است که دیگر نمی خورم، فقط می نویسم. گاهی هم دهانم شور می شود از مزه ی اشک. حال خوشی ندارم، اما حداقلش این است که دیگر نمی خورم و این هم وجدانم را آسوده می کند و هم ترس ِ اضافه وزن و چاقی را دور!

احتمالا برای همین است که آدم های نوشته های من، همیشه یا تنها می شوند، یا می میرند.

پ.ن: چه گرد و خاکی گرفته اینجا. قلمم انگار فقط برای همین صفحه خشکیده بود :دی

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
تگ ها :

سال های دور از وطن - 1

اصلا به من بگو غرب زده، بگو عقده ای، بگو ... هر چه دلت می خواهد به من بگو. فقط نگو حق ندارم دلتنگ ِ کریسمس و سال نوی میلادی باشم. نگو حق ندارم یاد سالهایی کنم که ایران نبودم و جشن زمستانی می گرفتم. نگو نباید یاد چراغانی خیابان های پایتخت ِ دومم بیفتم و قدم زدن روی سنگفرش ها، در حالی که دستهام یخ زده و از دهانم بخار می آید...

این چیز ها را به من نگو که من با همین خاطرات زنده ام. با یاد سال های دور از وطن، که هر چند سخت، اما پر از "زندگی" بودند.

*

 صاد برای تعطیلات آمده و یک ماه قرار است ایران بماند :)

خوشحالم و نمی دانم روزها چطور می گذرند.

فقط خدا کند دچار سندرم "خشکیدن قلم" نشده باشم :دی

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱
تگ ها :

ماهی های قصه رو آبن ...

دوست دارم پنجره را باز کنم تا هوای خنک ِ اول ِ شب ِ پاییزی بخورد توی صورتم و خنکی بدود زید پوستم، بلکه از این حالت ِ نمناک ِ چسبناک ِ غمگین دربیایم. خاله سردش است اما. پتو را پیچیده دور بازوهای لاغرش. دندان های سفیدش به هم می خورند. مامان می گوید لرز کرده باز. و با نگرانی گل گاو زبان با نبات را به زور توی حلق خاله می ریزد.

نینو* از اتاقش بیرون می آید. هنوز قیافه ی دیشبش را فراموش نکرده ام و هنوز که یادش می افتم تنم می لرزد. وقتی گوشی به دست آمد توی آشپزخانه و با بهت به مامان گفت: خاله! مگه کسی هم فوت کرده تو تصادف؟؟؟ ما فوت نداشتیم که. بعد هی دور خودش می چرخید و این جمله را تکرار می کرد که: شما که گفتین کسی نمرده...مامان آرام اش کرد. گفت نه کسی طوریش نشده. فقط عمه یه کم حالش خوش نیست...نینو رنگش پریده بود.

نینو هنوز هم رنگ پریده است. همین حالا که با موهای آشفته از اتاقش بیرون آمد و سراغ ِ من را گرفت. دست می کشم روی صورتش و می گویم بیا یه چیزی بخور. نمی شنود اصلا. با چشم بهم اشاره می کند برویم توی اتاق. یه جایی دور از مامان اش تا راحت حرف بزند. راحت گریه کند. نگران ِ حال ِ بد مامانش نباشد. نگران ِ این نباشد هی که الان مامان می فهمد، الان باز حالش بد می شود.

قرص ِ اعصاب خاله را می دهم، به این امید که زود بخوابد و حالش بدتر از این نشود. بعد با نینو می رویم توی اتاق و نینو می افتد توی بازوی های من. مثل بچگی هامان. مثل همان موقع ها که من ِ لوس زود گریه ام می گرفت و می پریدم بغل ِ نینو. انگار نه انگار که نینو فقط یک ماه از من بزرگتر است. من همیشه فکر می کردم نینو هم مثل تپل خواهر ِ بزرگ ِ من است. خواهر ِ خیلی بزرگ و عاقل ِ من!

نینو را نوازش می کنم اما دهانم قفل شده انگار. چه بگویم من به عزیزی که عزیزتری را از دست داده؟ آن هم در یک تصادف دلخراش. دلخراش یعنی این که بیفتی ته دره و ماشین سه بار معلق بزند و تو از ماشین پرت بشی بیرون. دلخراش یعنی بدنت تکه تکه شود و برادرت دل ِ این را نداشته باشد که بیاید و جنازه را تحویل بگیرد.

چه بگویم آخر؟ هر چه بگویم زر است. زر ِ مفت. فقط نوازشش می کنم و می گویم گریه کن نینو. نینو هق هق می کند. صداش را خفه می کند تا خاله نشنود. خاله احتمالا تا الان چشمانش قد ِ نخود شده از شدت خواب آلودگی. خدا پدر ِ این قرص های اعصاب و خواب آور را بیامرزد.

علیرضا می آید توی اتاق. توی این یک شب انگار چند سال پیر شده. می دانم چه باری روی دوشش است. می دانم چه صبور است. و می دانم ظرفیت او هم کم کم دارد لبریز می شود. نگاهش می کنم. نگاهم می کند. مردانه. در بیست و شش سالگی یک مرد کامل است. لبخند نمی زند بر خلاف همیشه ها. می گوید بیایین بیرون. مامان رفت خوابید. بیایین فکرامونو بذاریم رو هم ببینیم چی کار باید بکنیم.

می رویم جلوی تلویزیون ِ خاموش می نشینیم.سیاه است لامصب و انگاری رخت ِ عزا پوشیده. به جای همه ی مایی که باید سیاهپوش باشیم این روزها و نیستیم. نمی توانیم باشیم.

من و نینو و مامان می نشینیم روی کاناپه. جای ِ همیشگی ِ عمو. عمو یعنی شوهرخاله. ما بهش می گوییم عمو. از بچگی می گفتیم. بس که از عمو هم برایمان عزیز تر بود. بس که بابا برای او مثل برادر بود. در همان روزهای سختی که برادرش خودکشی کرده بود...

حالا برادر ِ الکی ِ عمو، یعنی بابا، نشسته روی صندلی ِ مادربزرگ و هی تکان می خورد و هی ساکت است. چشم ها را بسته و دست ها روی شقیقه است. علیرضا و تپل می ایستند کنار دیوار. همه بی قراریم. صاد طبق معمول ِ این یک سال نیست و من برای اولین بار خوشحالم که نیست.

بابا چشم باز می کند. می گوید بچه ها، می دونم که ... صداش دارد می شکند. توی دلم می گویم نه بابا، الان نه! .... می دونم که شرایط سخته... با باباتون صحبت کردم. رسیده بود آباده. نزدیک ِ شیراز. همون جایی که تصادف... دنیا به کام ِ دل من نیست و صدای بابا می شکند. اولین بار است که بابا اینطور بی پروا جلوی ما بچه ها گریه می کند. حتی زمانی که خانوم - مامان ِ بابا - هم مرده بود بابا اینطور بی قرار نشده بود.

بابا که گریه می کند، انگار همه ی ملاحظات و پنهان کاری هایمان رنگ می بازد. هق هق ِ خفه ای اوج می گیرد. من نگران از بیدار شدن خاله، مدام راه می روم و انگشت اشاره ام را گاز می گیرم تا سدی باشد برای گریه های من. سدی که نباید ترک بردارد.

بابا هق هق را جمع می کند: "ما - من و علیرضا - فردا میریم شیراز". و بلیت ها را می اندازد روی میز. "و شما ها..."رو می کند به ما چهار نفر: "خواسته ی من و عمو از شماها اینه که تا جایی که توان دارید به خاله برسید. نذارید آب تو دلش تکون بخوره..."

ما، باری را روی شانه هایمان حس می کنیم. باری که باید سالم به مقصد برسانیم. و چه خوب که چهار نفریم.

نینو جای خودش را می اندازد پایین تخت اش. تخت کنار پنجره است و حالت دلچسبی دارد برای یک خواب عمیق. نینو لای پنجره را باز می کند: "هنوز یادم نرفته چقدر تخت منو دوست داشتی." برمیگردد و به من که کنج اتاق نشسته ام نگاه می کند. لبخند کجی روی صورتش ثابت شده. پشت این لبخند یک دریاست. یک آسمان شاید. نمی دانم چی، اما یک حجم عظیم است. چیزی مثل یک کوه غم.

من لبخند می زنم: از فردا باید همه ش بخندیم ها. مثل همان سالها که من عاشق تختت بودم و صبح ها به زور ازش جدا می شدم...

چراغ را خاموش می کنم. چشمهای نینو توی تاریکی برق می زنند. انگار یک شیشه رویشان گذاشته باشد. همان طور که قرار است از فردا یک نقاب روی صورتش بکشد.

 

یک شنبه / هجدهم مهر ماه هشتاد و نه / روزهای نحس

 

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
تگ ها :

گویی که نیشی دور از او، در استخوانم می رود ...

از بیمارستان که می زنم بیرون، هوا تاریک شده و باد خنک ِ دلچسبی می وزد. هر چند به دل من نمی چسبد. اصولا این روزها دلم خاصیت چسبندگی اش را از دست داده.

گیجم. از بوی دارو و بتادین و کوفت، گیجم.از دیدن "تو" توی آن وضعیت گیجم. سرم باد کرده. دیدی که حتی نتوانستم دو کلمه باهات حرف بزنم. بهت دلداری بدهم، همدردی کنم. از این زر های مفتی بزنم که همه این جور مواقع به هم می زنند: خدا شفا بده...! ایشالا خوب بشی...!

می روم از سوپر رو به روی بیمارستان یک بطری آب دماوند می خرم و همان جا، توی پیاده رو، خالی اش می کنم رو سرم. مبهوت نگاهم می کنند. می خندند. مرا با دست نشان می دهند. خب چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که حالا حالم بهتر است.

می نشینم توی ماشین و یاد شوخی های تو با تپل می افتم می افتم: گواهینامه ی راه مستقیم گرفتی دختر؟؟ یه ذره چپ و راست هم بری به جایی بر نمیخوره ها!!

یاد ماشینت می افتم. آخ آخ اشک دارد راه خودش را باز می کند. ماشینت سبز بود. بنز سبز. آن روزها جدیدترین مدل بنز بود. چقدر توی آن ماشین با دخترعمو ها و پسرعمو ها و دخترخاله و پسرخاله بازی کردیم. چقدر خرابکاری کردیم. چقدر گند زدیم به ماشینت. و تو چه بزرگوارنه با روی ما نمی آوردی...

چقدر توی خانه تان، توی همان خانه ی دوست داشتنی ِ دو طبقه ی بلوار کشاورز ولو بودیم. چقدر همه ی تابستان هایمان آنجا می گذشت. چقدر خوش بودیم. با تو و شوخی هات، با تو و دست و دلبازی هات، با تو و بستنی هایی که برایمان از ممد آقای دریانی می خریدی. خوش بودیم با همان شکلات های خارجی و چیپس و پفک ها.

خانه ات چه دلباز بود. خانه ی هیچ کدام از عموها این همه به من خوش نمی گذشت. بس که مهربان بودی و خوش اخلاق و شوخ. بس که خانه ات و حیاطش قشنگ بود. بس که با پسرهایت بازی می کردیم. آب بازی، بدو بدوی الکی، قایم موشک... یادت هست از نرده های پله سر می خوردیم و می آمدیم پایین؟ بهترین بخش خانه ات همان پله ها و نرده هاش بود.نرده های طلایی. پله های فرش شده.پاگرد کوچکی که جای امنی برای نشستن بود...

اشک دیگر منتظر اجازه ی من نیست. می ریزد و من مهارش نمی کنم. بگذار کمی گریه کنم. شاید درد ِ دلم خوب شود. شاید آبی روی آتشم باشد. بگذار کمی دیگر یادت کنم.یاد آن روزهای خوش کودکی...

بگذار یادت کنم، یاد ِ عموی قدیمی. تا شاید یادم برود چهره ی این روزهایت. چهره ی دردکشیده ی خسته ات. شاید یادم برود تو دیگر نمی توانی بدوی. نمی توانی من را روی پاهایت بنشانی. نمی توانی چون یک پا نداری. چون تمام شد رفت. چون پایت را مثل یک تکه گوشت بی مصرف کندند و دور انداختند.

بگذار یادم برود امروز چه دیدم: مردی - که ناگهان پیر شد - با لباس سفید بیمارستان، بر تخت.بدون یک پا. مردی که چهره اش از درد هی در هم کشیده می شد. که قفسه ی سینه اش بالا و پایین می رفت و تب داشت و آب می خواست.

مردی که از مسکن های قوی گیج و منگ بود و نفهمید من کنارش ایستاده ام. نفهمید و مثل همیشه دستم را محکم نگرفت و بوسه ای بر پیشانی ام نزد.

عموجانم، زود از تخت بلند شو. با همان یک پا...باشه؟!

 

دوشنبه / بیست و نهم شهریور هشتاد و نه / روزهای نحس

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱
تگ ها :

شکلاتی که توی دهانم آب می شود ...

بچه که بودم با صاد سر شکلات دعوامان می شد.یعنی دعوا که نه، من عرضه ی دعوا نداشتم.یک جور معامله ای بود که سودش فقط به صاد می رسید. او سهمش را سریع می خورد و چشم می دوخت به سهم من که ذره ذره می خوردم مبادا زود تمام شود. بعد با کلی وعده و وعید، فریبم می داد و نمی گذاشت شکلات را با لذت مزه مزه کنم.از شکلات فقط همان گاز کوچک  اولش مال ِ من می شد.

*

صاد حالا کنارم نیست. جایی است دور و دور و دور. من دلتنگش می شوم.گاهی حتی –خجالت می کشم بگویم – به یاد خاطره هامان گریه می کنم.

صاد همیشه، هر روز، برایم پیغام می فرستد. با مسنجر، با فیس بوک.گاهی هم ایمیل می زند. ایمیل هایش بیشتر می چسبند، چون طولانی ترند. بعد من مثل همان شکلاتی که آهسته می خوردمش، پیغامش را کم کم میخوانم. می خواهم لذتش از دست نرود. می ترسم این لحظه ی قشنگ را به فنا بدهم. هی ذره ذره می خوانمش و هی الکی می روم سر می زنم به سایت ها و وبلاگ ها. بعد می دوم آبی به سر و صورت می زنم و دوباره می نشینم به خواندن پیامش. تمام که شد، باز برای خودم می چرخم و هی به خودم وعده می دهم: "جانمی جان! الان می روم نوشته ی صاد را دوباره و دوباره می خوانم"...بعدش هم قند است که توی دلم آب می شود...

*

چه می کنی با ما؟! جان ِ خواهر!

 

  
نویسنده : پیلار ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳٠
تگ ها :

← صفحه بعد